یکی همین خبری بود که می نویسم باز تا بخوانی اش:
"سرپرست مدیریت بحران استانداری خراسان شمالی از غرق شدن یك مادر و فرزند خردسالش در بجنورد بر اثر بارش باران و افزایش حجم آب در جوی حاشیه خیابان خبر داد"./ایرنا
دردناکتر وقتی که با یک سرچ ساده بفهمی بارندگی دوشنبه شب بجنورد تنها چهل و پنج دقیقه ادامه داشت، میزان بارندگی 4.5 میلی متر عنوان شده است.
مضحک ترین کار این وقت ها این است که کسی بخواهد بجای پیگیری و مرهم نهادن، زخمی دگر بزند و حرفی و کنایه ای یا تیتری .
دردیست که آمده و بجانمان افتاده. الحق که گویی باران در این سرزمین گاهی سر ستیز می گیرد؛ ناتوانی ها و کم کاری های بعضی ها هم البته یکسو...
امیدوارم آنطور که دادستان گفته مقصر مشخص شود و مثل سوانح هوایی ما عاقبت به گردن خلبان بخت برگشته و جان باخته نیفتد.
امیدوارم آنهایی که در روزهای سیلاب مترو سیلاب سیاسی را هم روانه کردند و در تاریخی ترین سیل 50 سال گذشته چشمانشان را برتلفات ندادن ماجرا و مدیریت بحران شهرداری و مترو بستند ـ که البته اگر نبود لطف خدا، عنایت حضرت زهرا(س) و تلاش همکاران درمترو آن نمی شد ـ ، وجدانشان را قاضی کنند و ماجرای دختر و مادری که بعلت بارش باران و آبگرفتگی معابر در جوی آب حاشیه خیابان غرق شدند را هم با همان شدت و همتي پیگیری کنند که پروپاگاندهای خود را روانه جان ما می کردند ...، ماجرا را به این سادگی رها نکنند که با جان مردم نمی شود سیاسی بازی و سیاه کاری کرد.
اين را مردم هم مي فهميدند. همسايه هايي که با چاي از ما، وقتي حسابي گل و لجن از سرو کولمان بالا مي رفت پذيرايي کردند. مهم چاي نبود. مهم عطوفتي بود که در چشمانشان ديدم. اينکه آنها هم فهميده بودند بچه هاي مترو و شهرداري از خود شهردار گرفته تا مديرعامل، ميزهاي قهوه اي رنگ را کنار زده بودند و با چفيه اي بر گردن، تيتر ژورناليست ها را مي ساختند که در تاريخ ثبت شود: "مهار محال".
حادثه اي که پيش از اين در پاریس بخاطر طغیان رود سن با آن قدمت صدساله مترو دهها نفر قرباني گرفته بود و در همين تهران خودمان در سال 66 جان سيصد نفر را گرفت، مهارش گرچه محال به نظر مي رسيد اما شد. از همه و پیش از همه لطف خود خدا و حضرت زهرا(س) بود به همت ياراني همدل و همدلاني همراه و ثابت قدم و استوار که کت و شلواري نبودند. اسير نق زدن ها و آخ و واخ کردن ها نشدند. دنبال دشمن فرضي نگشتند. آمدند به ميدان و آن کردند که حاصلش را در چشم پيرزن همسايه ديدم وقتي چاي آورد." بفرماييد. خدا قوت."
رسانه ها گرچه انصافا خوب کار کردند اما حقير که هنوز خود را روزنامه نگار مي دانم باورم هست جاي کار بيشتري هم بود. البته بماند كه يك عده با رسانه در انحصار خود چشمشان را بستند و تا مي شد منتشر كردند اكاذيب را در روزنامه و خبرگزاريشان تا دوباره ثابت كنند چه مقدار واقع بينند!
از فاجعه اي که مي توانست يک سونامي انساني باشد مي شد مستند هايي ساخت. از همين حادثه جرثقيل که برخي غول هاي خبري جهان را به واکنش واداشت، مي شد يادگاري هاي بيشتري داشت.
آن جوانمردي که دراتاق فرمان براي اولين بار آب را ديد که ريخت به روي صندلي ها و همينطور آمد بالا و همه چيز را يکهو به يک درياچه بي رحم تبديل کرد، اگر کمي دير مي جنبيد...، چه مستند ها که برايمان مي ساختند و چه فريادها که وجدانهاي حضرات مي نواختند و چه تيترها که که زيرش له مي شديم...اگر حتي يکنفر زخمي مي شد.
*****
فرصت مستند سازي آن چه گذشت را پيگيريم…
در بحبوحه فتنه 88 به اين فکر مي کردم که به حق علي و مولايمان، روزي برسد که پرده ها بيفتد و پياده نظامي که دل در گرو غريبه ها بسته بودند رسوا شوند و امروز در سايت ها ديدم که عکس مهاجراني و نوري زاده در بزم سعودي هاي وهابي پرده ها را انداخته است. همين نوري زاده را زماني بيشتر شناختم که يکبار در آن وب سايتش به من تاخته بود و البته اسباب مزاح دوستانمان را فراهم کرده بود و کلا پر از اطلاعات و داده هاي غلط است بعلاوه يکسري بديهيات و براي همان هم کيشان خود و ساده دلان خوش باور خوراک مي پزد... بگذريم، تجليل سايت وزارت خارجه اسراييل از موسوي و رفقايش نيز پيش از اين طبل رسوايي آنان را فرياد کرده است. زمان برد تا برسيم به اين نتيجه که نوري زاد ساکن کوچه شاهچراغي کيهان، با آن متن هاي احساسي و تندروي هايي به سبک مخملباف حالا کجاي کار است. اين يکي را اگر خيلي علاقه داشت چون همکارم بوده برايش ليست مي کنم که گفته ها و ناگفته ها دارد.
زمان برد تا برخي از"مردم" که دچار شبهه شده بودند به اين باور برسند که برخي ها که کف روي آبند برايشان نقش ها و نقشه ها دارند.
مردم البته مولايشان راتنها نگذاشتند. همين بيست و دو بهمن امسال انصافا نه مثل 9 دي ولي از بسياري راهپيمايي هاي ديگر پرشکوه تر بود...
همين وعده نفاق که بيست و پنجم مي آييم و فلان مي کنيم و بهمان از همه ادعاهايشان قهوه اي تر بود.
نشستي لندن پاي "بالاترين" براي جوان اين سرزمين برنامه مي ريزي وطن فروش؟
***
فتنه شناسي به قول آقا سيد علي، عمار مي طلبد. يار مي طلبد... استحاله آدم ها گام به گام است... از خانه نشيني ها، از نامه نگاري ها شروع مي شود و به ناکجا آباد مي رسد برادر...
برادر دعا کن خدا ما را به خود وا مگذارد... برادر
وقتی زمان دیدار را به علی گفتم به جای اینکه خوشحال بشود ناراحت شد. من و حاج علی، امام را که از نزدیک ندیدیم و در بهمن 57 نبودیم؛ حالا فرصتی شده بود تا آقا را ببینیم. درست در آستانه 9 دی، نگو درست ساعت دیدار خورده به پرواز حاج علی. چقدر بالا و پایین کرد نرود، نشد. بعدا فهمیدم شبانه رفته فرودگاه و با هزار اصرار بلیت پروازش را عوض کرده. وقتی ماجرا را تعریف می کرد بعد از مدتها در چشمش ذوقی دیدم که مدتها بود نبود.
زودتر از همیشه رسیدیم بیت. در بحبوحه فتنه یکی از همکارهای سابق ما در کیهان یادداشت جالبی نوشت که خانه ما، همه، بیت رهبریست. عجیب به دلم نشسته بود و حالا همین را با خودم می گفتم. یاد آن کتاب آقا افتادم. وقتی روز اول آمدم مترو، حاج علی کتاب را نشانم داد.
-خوندی؟
-نه والا
-بخون. بفرما. نکته ها و دغدغه هاي فرهنگی حضرت آقاست.
بعد دیدم زیر برخی از سطرهایش یک خط کشیده. زیر برخی از جمله ها چند خط... الان حالم شبیه کسی است که می خواهد امتحان بدهد و آن کتاب را یکبار هم نخوانده...
محافظ های آقا خوش اخلاقند. کتاب داستان سیستان امیرخانی را دو بار خوانده ام و می دانم که چگونه اند. با لبخندی ملایم بر لب و نگاهی نافذ. شنیده ام آقا همیشه تاکید دارند شما بیش از اینکه محافظ جسم من باشید باید مواظب برخورد هایتان با مردم باشید...
اول همه رسیدیم. قرار بود مجلس روضه براي شهادت امام سجاد(ع) برپا شود. درست روبروي صندلي آقا نشستيم؛ در فاصله اي كمتر از 3 متر، چای در استکان کمرباریک و ذوق زده، يك سيد روحاني بزرگواري هم مدعوين را در آن اتاق چند ده متري راهنمايي مي كرد كجا بنشينند.
از بچگي براي مراسم هاي محرم و ايام فاطميه با پدرم به بيت مي رفتيم از آن زمان كه شام را در سيني هاي گرد مي دادند و بايد ۳ - ۴ نفري دور آن مي نشستيم و مي خورديم تا الان كه داخل يك بار مصرف پخش مي كنند؛ ولي رفتن به اين روضه آن هم در كنار آقا برايم رويا بود.
من و علی که در بحبوحه فتنه، در خلوت و در روزهای سخت، درد و دل هایمان را با ولی و آقامان می کردیم، حالا که فرصت دیدار رسیده بود، حرفی نداشتیم. سيد مجيد بني فاطمه مداح خوب و خوش صداي اهل بيت(ع) هم وارد شد و از ديدن من و حاج علي هم كلي تعجب كرد و رفت كنار صندلي كه بايد مي نشست و مداحي مي كرد نشست؛ صندلي اش با صندلي آقا فاصله اي نداشت، پيش خودم داشتم فكر مي كردم چقدر سخت است در حضور آقا خواندن و منبر رفتن كه یک بنده خدایی آمد و مجبور شديم دو زانو بنشينيم. چند دقیقه مانده به شروع روضه، بندگان خدای دیگری هم از راه رسیدند و بزور خودشان را جا کردند و طبیعتا حدس بزنید ما که در لحظه ورود شبیه بورژواها نشسته بودیم حالا حال کوخ نشینان را می فهمیدیم. حاج علی زیر لب گفت "با این حساب خدا کنه کلا بلندمون نکنن."
وقتی آقا رسیدند، چشمی انداختند... "و چه گویم که غم از دل برود چون تو بیایی". بعد سخنراني آقاي سيد حسين مومن و روضه و اشک آقا و سنگ تمام گذاشتن سيد مجيد.
وقتی مراسم تمام شد چاي روضه را آوردند و آقا هم چند دقيقه اي درباره سخنان منبري گفتند و صحبت هايش را تاييد كردند؛ آقا چايشان را خوردند و بلند شدند؛ همان اول از همه صف بهم خورد و فقط دیدم حاج علی رفت به سمت آقا و من نفهمیدم چه شد که جا ماندم. از چتد متری دیدم که آقا نگاهی انداختند و لبخندی زدند و علی دست آقا را بوسید و جمله هایی رد و بدل شد. من که گویی دچار خسران شده باشم، مثل بچه ها بغضم گرفته بود به هر ترتيبي كه بود با لطف "هاشم" به آقا نزديك شدم و براي اولين بار خواب هايي كه ديده بودم تعبير شد و دست رهبر جانبازم را بوسيدم...
وقت برگشتن به حاج علی گفتم ماجرای امروز را می نویسم. گفت بنویس ولی از آقا خرج نکن. ما در كارمان شاید اشتباهاتی داشته باشیم. شاید کارهای خوبی هم بکنیم. نباید اگر هم به فرض موجب خشنودی ایشان در مقطعی شدیم از عزیز دل زهرا "خرج"کنیم ... برای لاپوشانی اشتباه هایمان. برای قرار گرفتن در حاشیه امن.
.... وقت بیرون آمدن موبایل هایمان را تحویل گرفتیم. تا روشن کردم چند تا اس ام اس آمد. یکی می پرسد:...احسان! آقا موبایل دارد؟
اگر دلسوزی در مجموعه دولت از افکارسنجی ها سر در می آورد یا حداقل یک نظرسنجی میدانی در ایستگاه های مترو می کرد از لابلای همین پچ پچ های مردم می فهمید که یک تاخیر چند دقیقه ای هم دارد به پای دولت نوشته می شود و عاقلانه این بود که چنین بهانه ای را به زعم خویش از رقیب بستانند.
همین تیتر یک برخي روزنامه ها را می دیدم که خیلی وقت ها به نپرداختن یارانه دولت برای مترو مربوط است و گفتم چه ضد تبلیغی را بر پایه یک لجاجت عجیب، دارند به جان می خرند.
ما که بسیجی هستیم. بسیجی وار هم کار می کنیم. از گذرگاه های سخت تر از اینها هم گذر می کنیم.
دلم با اینکه اینجا آمدم برای دولتی می سوزد که صلاح مملکت خویش نمی داند. والسلام

